كد آهنگ

من + تو = ؟ ؟

چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم؟ خانه‌اش ویران باد!

 

FROGS
قورباغه ها

  
Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... who

arranged a running competition.


روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با

هم مسابقه ی دو بدند.

The goal was to reach the top of a very high tower.  
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود.

A big crowd had gathered around the tower to see the

race and cheer on the contestants....


جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند...

The race began....

و مسابقه شروع شد....

Honestly, no one in crowd really believed that the tiny

frogs would reach the top of the tower.  
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی

بتوانند به نوک برج برسند.

You heard statements such as:  
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید: 
"Oh, WAY too difficult!!"  
"اوه, عجب کار مشکلی!!" 
"They will NEVER make it to the top."  
"اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند."

or:   
یا:

"Not a chance that they will succeed. The tower is too

high!"  
"هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه!"

The tiny frogs began collapsing. One by one....  
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند...

Except for those, who in a fresh tempo, were climbing

higher and higher.... 
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند... 
The crowd continued to yell,  "It is too difficult!!! No one

will make it!"  
جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه!" 
  
More tiny frogs got tired and gave up....  
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف

...

But ONE continued higher and higher and higher....  
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر.... 
This one wouldn't give up!  
این یکی نمی خواست منصرف بشه!

At the end everyone else had given up climbing the

tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort,

was the only one who reached the top!  
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه

کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید!  
THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to

know how this one frog managed to do it?  
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو

انجام داده؟

A contestant asked the tiny frog how he had found the

strength to succeed and reach the goal?  
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا

کرده؟ 
It turned out....  
و مشخص شد که... 
That the winner was DEAF!!!!  
برنده ی مسابقه کر بوده!!! 
  
The wisdom of this story is:  
Never listen to other people's tendencies to be negative or

pessimistic....   because they take your most wonderful

dreams and wishes away from you -- the ones you have in

your heart!  
Always think of the power words have.  
Because everything you hear and read will affect your

actions!  
نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که: 
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون

اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که

از ته دلتون آرزوشون رو دارید! 
همیشه به قدرت کلمات فکر کنید. 
چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره 
Therefore:  
پس: 
ALWAYS be....  
همیشه....  
POSITIVE!  
مثبت فکر کنید! 
And above all:  
و بالاتر از اون 
Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill

your dreams!  
کر بشید هر وقت کسی خواست به شما  بگه که به آرزوهاتون نخواهید

رسید! 
Always think:  
و همیشه باور داشته باشید: 
God and I can do this!  
من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم 
Pass this message on to 5 "tiny frogs"  you care about.  
این متن رو به 5 تا "قورباغه کوچولو" که براتون اهمیت دارند بفرستید.  
Give them some motivation!!!  
به اون ها کمی امید بدید!!

Most people walk in and out of your life......but FRIENDS

leave footprints in your heart  
 آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی

دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت

*موفق باشی*

+ نوشته شده در جمعه ٢٩ مهر ۱۳٩٠ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات ()

 

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد  حرکتی کرد  که دورش کند اما کاغذی را  در دهان سگ  دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود  سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت  .سگ هم  کیسه راگرفت و رفت .

قصاب که کنجکاو شده بود و از  طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .

سگ  در خیابان  حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا  چراغ سبز شد و  بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو  حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .

  اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد   دوباره شماره انرا چک کرد   اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

  اتوبوس در حال حرکت به سمت  حومه شهر  بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و   کمی عقب رفت و خودش را به در  کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.

سگ به طرف محوطه باغ رفت   و روی دیداری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

  مردی  در را باز کرد و شروع  به فحش دادن  و تنبیه  سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است  .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

نتیجه اخلاقی :

اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.

و دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است .

سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.

پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم

+ نوشته شده در جمعه ٢٩ مهر ۱۳٩٠ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات ()

بذار عاشقت بمونم...

حالا که همش تو رویاست بذار دلتنگت بمونم

مرگ بیداری برا من اینو خیلی خوب می دونم

بذار عاشقت بمونم بذار عاشقت بمونم

بذار عاشقت بمونم

قلب من می گه که هستی اما چشمام می گه نیستی

خیلی سخته باورم شه که تو پیشم دیگه نیستی

بگو که هنوز چشاتو رو به عشق من نبستی

چشم من می گه تو رفتی اما قلبم می گه هستی

مگه میشه تو نباشی تو مثه نفس می مونی

دستای گرمتو کاشکی تو به دستم برسونی

دستم بی تو بی پناه ِ می میرم وقتی نیستی

مگه میشه باورم شه که تو پیشم دیگه نیستی

حالا که همش خیاله بذار دستاتو بگیرم

بذار تو فرض محالم با تو باشم تا بمیرم

بذار عاشقت بمونم

حالا که همش تو رویاست بذار دلتنگت بمونم

مرگ بیداری برا من اینو خیلی خوب می دونم

بذار عاشقت بمونم

                         بذار عاشقت بمونم

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ توسط فاطیما نظرات ()

خیانت...

علل خیانت زنان به مردان:

1- از نظر مالی به اندازه کافی تأمین نشود.
2-  به دلایلی چون، عدم همصحبتی و وقت گذاشتن همسرش برای وی، نیازهای
عاطفی خود را از دید مردش نادیده انگارد.
3- روابط همسرش با وی صمیمی نباشد.
4- از نظر مسائل جنسی زناشویی، ارضا نشود.
5- تنهایی مطلق و حس بیکسی در منزل.
6- عدم بروز احساسات مرد نسبت به مزیت های همسرش، مثل، زیبایی، تغییرات ظاهری و .. ، در این حال زن احساس بی ارزشی می کند.
7- در صورت اعتیاد مرد به الکل یا اعمال خشونت و بددهنی.
8- در صورت اطمینان از خیانت مرد.
9- عدم درک عواطف و آرزوهای زن.
10- در صورتی که مرد، همسر خود را خانه نشین یا از شرکت در جمع منع نماید.
11- اعتیاد یا قمار و ....
12- نقض عضو یا اختلال در ارتباط جنسی یا دیگر اعضاء بدن
.

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ توسط فاطیما نظرات ()

نیاز زنها...

شما آقایان می توانید با شناخت و رعایت این هفت نکته در مورد همسرتان، همیشه زندگی آرام و شیرینی را تجربه کنند!

1- زنها سنبل احساسات، عاطفه، وفاداری، قناعت، و دلسوزی هستند. آنها از جان و دل برای حل مشکلات عاطفی خانواده تلاش می کنند و حس و کلام الهی را در بطن زندگی جاری می کنند. همواره سعی دارند تا همسر و فرزندان خود را به خداوند نزدیک تر کند.

2- زنها قدردانی و تحسین را دوست دارند. سعی کنید همیشه از زحمات و محاسن وی تعریف کنید. وی را تمجید کنید و به او بها دهید. شاید باور کردنی نیست ولی با این برخورد، شما همسری مهربان و مادری برجسته برای فرزندانتان خواهید داشت. در حضور جمع، علاقه خود را عاشقانه و با احساساتی عمیق بیان کنید. در مقابل این رفتار، می بینید که از نظر او بهترین آدم روی زمین هستید!

3- آنها رمانتیک بوده و همواره به احساسات خود اهمیت می دهند. مهربانی را دوست دارند. با آنها با مهربانی و ملایمت صحبت کنید. با اهدای هدایایی مثل، کارت های عاشقانه، گل، لباس ( مخصوصا" لباس زیر زنانه ) احساساتشان را به وجد بیاورید. به یاد داشته باشید: همانطور که در مقاله های قبلی نیز در این سایت ذکر شده است، داشتن یک رابطه ی عاطفی عمیق بین زن و شوهر، در لذت بخش تر شدن رابطه ی نزدیکی آنها و تداوم زندگی نیز تأثیر دو چندان عمیقی خواهد داشت.

4- خانم ها همواره صحبت کردن را دوست دارند. پس با او عاشقانه هم کلام شوید، کاملا" به حرف ها و صدای قلب او گوش فرا دهید. او دوست دارد با همسرش در مورد تمام وقایع هر روز، احساسی، خانه، فرزندان و ... صحبت کند، مراقب باشید!، هیچ گاه در بین کلماتتان سعی نکنید که آنها را ارشاد کرده و تغییر دهید بلکه فقط باید حس درک متقابل در کلام شما نمایان باشد.

5- زنها از بدبینی و دو رویی بیزارند و نیاز به امنیت فکری دارند. به چشمهای همسرتان عاشقانه نگاه کنید و صادقانه در مورد احساستان به او، افکار و برنامه های زندگیتان حرف بزنید، با این کار شما حس مسئولیت پذیری خود را نسبت به او انتقال داده اید. اگر صادقانه رفتار کنید او نیز در کنار شما احساس امنیت خواهد داشت.

6- زنها دوست دارند از نظر مادی و ثبات زندگی مطمئن باشند. در حد توانتان مسئولیت پذیری خود را با خرید چیزهای مورد نیاز منزل، خوراک، پوشاک و ... برای خانواده، به او نشان دهید. در حین انجام این وظایف خود را ناراحت و عصبی نشان ندهید. هدف شما از همه ی این رفتار، تداوم زندگی مشترک و امنیت خاطر است.

7- در این راه باید نسبت به خانه و خانواده، متعهد و وفادار باشید. بکوشید تا همراه با همسر خود در پرورش حس معنوی، الهی و عاطفی در فرزندان خود کمک کنید. برای مثال، به آنها نماز و دعا یاد می دهند. فرزندان را به ورزش تشویق کنید و تکیه گاه محکمی برای همسر و فرزندانتان باشید.

اکنون، بعد از خواندن موارد فوق، اگر احساس می کنید محیط منزل، همسر و فرزندانتان شما از شادابی لازم برخوردار نیستند، بهتر است با رعایت این موارد و گذاشتن وقت بیشتر در صدد جبران خلل های موجود باشید.


+ نوشته شده در یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات ()

آنروزی که ...

من نمی نویسم .من با تو حرف می زنم اما چون در کنارم تو رو نمی بینم و نمی خوام کسی حرفهای من رو بشنود اونها رو می نویسم...من با تو حرف می زنم  اما تو نیستی تا بشنوی...من مدتهاست که حرفهام رو روی این تیکه کاغذهای موندگار می نویسم...به امید روزی که تو رو داشته باشم و برات بخونم...

من دوست دارم با تو حرف بزنم اما افسوس که نمی تونم...من نمی تونم توی چشای تو نگاه کنم لب بلز کنم اما می نویسم و برات می خونم...انگار می خوام پرده ی حیا و شرم رو کنار نزنم...من تمامی حرفهایی رو که با گفتنش می تونم دلت رو بلرزونم می نویسم ولی نمی گم . پنهون می کنم این دست نوشته هایی که از اعماق قلبم می جوشه...اول نگاه می کردم و حرف می زدم و حالا می نویسم...نگاه رو نمیشه همیشه حفظ کرد و بارها و بارها تکرار کرد ولی نوشته رو می تونم بزارم و بارها و بارها تکرار کنم...

من دیگه نمی تونم تو رو نگاه کنم پس می نویسم و بارها می خونم...من حرفهام رو با تو دهها بار زمزمه می کنم و قسم خورده ام که هر صبح و عصر در طلوع و غروب دست به سوی آسمون بی کران بلند کنم و تو رو بخوام و تا روزی که تو نیایی هر طلوع و غروب به افق می نگرم و تو رو آرزو می کنم.

                           به امید روزی که بیایی...

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات ()

سیزده کلید طلایى تفاهم:

1. عیب‌های همسرت را دوست داشته باش.
2. مردها همه یکسانند این یک روال جهانى است.
3.مسائل کوچک را نادیده بگیر.
4.مقایسه نکنید. هیچگاه همسرت را با دیگری مقایسه نکن چرا که مردها در عین یکسان بودن هر کدام دنیایی خاص دارند.
5.سعی کن اختلاف سلیقه‌هایتان به نزاع نیانجامد. این را بدان که تفاوت‌ها شکاف بوجود نمی آورد، عدم تفاهم است که شکاف‌ها را بیش تر می کند. تفاوت در اصل بسیار سازنده است، اگر از آن برای تعالى استفاده کنید.
6. وقت آزاد خود را تنظیم کنید. این کار را برای همه اعضا خانواده انجام دهید و وقتى را هم به پدر بزرگ ها و مادربزرگ ها اختصاص دهید. با این کار برای خود و والدینتان ارزش قائل‌ می‌شوید.
7. سعی نکن برای همه رفتارهای همسرت دلیل بیابی. چرا که خواستگاه و پرورشگاه هر کدام از ما برایمان رفتار‌هایی را نهادینه می کند. با تلاش و صبر آن دسته از رفتار هاى نادرست را که نهادینه شده از وجود هم محو کنید.
8.عشق پایدار نیازمند احترام و بازگشت بعد از هر دلخوری است.
9. قرار‌های دو نفره را فراموش نکنید. مانند اوائل ازدواج برای او نامه‌های عاشقانه و کوتاه بنویسید و یا با او در یک جای خاطره انگیز قرار بگذارید.
10. با همسرت مثل یک دوست باش و مشکلات خود را همانند یک دوست با او حل کن.
11. با عشق همسرت را رام خود کن.
12. جذابیت خود را همیشه حفظ کنید، حتى اگر چندین سال از ازدواجتان مى گذرد.
13. بعضی مواقع با قواعد همسرت در زندگى بازی کن. این نوعی احترام به افکار و منش اوست او قدر این کار را خواهد دانست.
 

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات ()

سفر...

سلام دوستان...جای شما خالی تازه از سفر برگشتم نیشخندبوشهر بودم دلو زدم به دریا تا رسیدم شیراز دیدم امام رضا هم طلبیدبغل که برم‌مشهد منم که مارکوپولو... رفتم و توی حرمش واسه همه آدما چه خوب چه بد دعا کردم همه رو بخشیدم و دعا کردم همه منو ببخشند... یه روز هم رفتم سرزمین موجهای آبی اونو که دیگه نگفتنی بود ....خوش گذشت و من دوباره برگشتم شیراز ودوباره همون زندگی تکراری...

+ نوشته شده در دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات ()

عشق...

+ نوشته شده در یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات ()

سکوت ...

+ نوشته شده در یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط فاطیما نظرات ()

مقرراتی برای زنها...

مقرراتی آمده که منتظرش بودی ، مقرراتی که حتی از وجود اونا خبر نداشتید . مقرراتی که وقتی به سر قراری می رفتید منجر به بله گفتن می شد و هیچ کس راجع به اونا َحرفی با شما نزده بود .

هیچ وقت مادرتون شما را ننشوند که بهتون بگه: عزیزم وقتی ازدواج کردی ، بذار کنترل تلویزیون دست مردت باشه . این کار به او توهم قدرت می ده.!
دوستای متاهلتون هیچوقت شما رو کناری نکشیدن که بگن:ماءالشعیر واسه مرد مثل گل واسه زنه.!
هم اتاقی قدیمی شما هیچوقت شما رو محرم راز خودش نکرد که بهتون بگه:گاهی وقتا در مقابل شوهرت مجبوری حرکت وانمودین کنی.این همون تظاهر به گرایش تو به ورزشه!


هیچ کی تا حالا به شما نگفته که مقررات یا خط مشی ها یا قوانینی لازمه تا بتوانید با جنس مخالف سر و کار داشته باشید . شما فکر می کردید که این ماهیت زن و شوهری بطور طبیعی به وجود می آد . اشتباس ! چیزی به نام طبیعی در این مورد وجود نداره . فکر می کنید چرا اسمشون جنس مخالفه؟ اونا غریبند گونه ای خاص خودشون . شما باید مقررات را بدونید. مثلاً:
*ابزارهای برقی او رو تحسین کنید، آن وقت او ایوانی را که براتون ساخته تا روش راه برید خواهد پرستید .
*برای او یک بشقاب ماهواره بخرید، او واسه تمام عمر ظرف هاتون رو خواهد شست.
*سازش کنید و به این ترتیب همیشه به خواسته تون می رسید، (مثل یک تناقض به نظر می رسه).
بنابراین با تشکر از هزاران زن و شوهراشون که قوانینی تغییرناپذیر رو برای طرف شدن ، مهار کردن ، هدایت کردن ، شکل دادن ، سرمشق قرار دادن ، عشق ورزیدن و در صورت نیاز مسحور کردن جنس مخالف ، آزمایش و اثبات کردند .

اگه از این مقررات پیروی کنید ، آیا یه زندگی زناشویی عالی خواهید داشت ؟
کی میدونه زندگی زناشویی عالی چیه ؟زندگی من ، شما یا هر کس دیگه ای؟
ولی به مقررات خدشه ای وارد نمی شه.
ثابت کنم ؟ قانون شماره یک شما برنده اید. شما برنده اید: شما می دونید که شما مسئولید ، اونم می دونه که شما مسئولید . پس به رخش نکشید. در او توهم قدرت ایجاد کنید که اسم مستعارش کنترل از راه دوره ! ...

+ نوشته شده در دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات ()

سفر...

سلام...

از فردا یک هفته دارم از این شهر دور میشم... حال و روز خوبی ندارم میخوام برم سفر.قشم و بعد تهران و اصفهان و دوباره سر خونه اول (شیراز)... دلم میخواد وقتی برمیگردم سر خونه اولم زندگیم یه رنگ تازه بگیره

جای همتونو خالی میکنم بخصوص وفای عزیزم.. واسم دعا کنید که همیشه راه درست رو انتخاب کنم... 

   چشم تا کی بر در و در انتظار بی وفایان؟

                                                      تا نریزم دیگر این اشک تمنا می‌گریزم...

+ نوشته شده در شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط فاطیما نظرات ()

وفا...(از وفای عزیزم)

به خاطر آور ، که آن شب به برم
گفتی که بی تو ، ز دنیا بگذرم...
کنون جدایی نشسته بین ما
پیوند یاری ، شکسته بین ما
گریه می کنم با خیال تو،

                               به نیمه شب ها
رفته ای و من بی تو مانده ام

                                    غمگین و تنها
بی تو خسته ام
                   دل شکسته ام
                                      اسیر دردم...
از کنار من،

              می روی ولی
                              بگو چه کردم ...!؟
رفته ای و من آرزوی دگر به سر ندارم
قصه ی وفـــــــــــا با دلم مگو
                                       باور ندارم...
بازنده

+ نوشته شده در شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط فاطیما نظرات ()

دلتنگم فقط همین...

چند روزه حال خوبی ندارم واسه همین دیروز رفتم  باغ ارم و حافظیه ...یه فال گرفتم و یه کم آروم شدم ... 

حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می‌پنداشتیم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط فاطیما نظرات ()

وفای من ...

به دوست عزیزم وفا، این شعر رو که خودش واسم نوشته مینویسم:

هرلحظه یادت می کنم شاید تو هم یادم کنی ...

همواره در فکر توام با یک نگاه شادم کنی ...

هرگز ندیدم از کسی لبخند زیبای تو را ...

هرگز نمیگیرد کسی در قلب من جای تو را ..

+ نوشته شده در شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ توسط فاطیما نظرات ()

عشق تو...

هر عشقی می‌میرد

                       خاموشی می‌گیرد

                                           عشق تو نمی میرد...

باور کن بعد از تو

                        دیگری در قلبم ، جایت را نمی‌گیرد...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات ()

بگذار...

سعی کن تنها باشی: زیرا تنها بدنیا آمده ای و تنها از دنیا خواهی رفت.

بگذار عظمت عشق را درک نکنی: زیرا آنقدر عظیم است که تو را نابود خواهد کرد.

بگذار خانه ی عشقت خالی از وجود باشد: زیرا اگر عشقی در آن منزل کند به ویرانه های آن هم رحم نخواهد کرد.

اما اگر عاشق شدی:

سعی کن تنها یک نفر را دوست داشته باشی...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط فاطیما نظرات ()

آرزو...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط فاطیما نظرات ()

صبر ایوب...

بار غم تورا دل ما خوب می کشد

این کوه را تحمل ایوب می کشد.

دل رایت ظفر چه فرازد، کنونکه فتح

فریاد از تغافل مغلوب می کشد.

در راه ما ز منزل آخر گریز نیست

آنرا که عشق "او" نکشد چوب می کشد.

هر کس که دیده خنده ی گل را به خویش گفت

کلک بهار نقش تو را خوب می کشد.

همچون حباب خیمه به صحرای می زدیم

دیوانه، دل در آتش آشوب می کشد.

حسرت برم به شعر چو آب روان خویش

می خورده بیش حسرت مشروب می کشد...

+ نوشته شده در شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط فاطیما نظرات ()

انتظار...

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات ()

زندون غم ...

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ توسط فاطیما نظرات ()

دل خوش...

 ما در این جلگه به یاد تو خوشیم

   تو به یاد هرکه هستی خوش باش ...

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط فاطیما نظرات ()

چند نکته...

* به خودتان قول بدهید هیچ وقت به امید تغییر دادن کسی با او وارد زندگی نشوید... (استاد حلت)

* پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، آن است که بعد از هر زمین خوردن برخیزی... (گاندی)

* آنان که گذشته را بخاطر نمی آورند محکوم به تکرار آن هستند... (سانتابان)

* وقتی انتظار بهترین پیشامد را دارید، مغزتان بهترین ها را جذب میکند... (ویلیام جیمز)

* تولد و مرگ اجتناب ناپذیرند، فاصله این دو را زندگی کنیم... (سانتابان)

* هر وقت خواستی در کار کسی شیطانی کنی، اول خودت را به جای او بگذار... (ژول ورن)

* انسان در همان لحظه که تصمیم میگیرد آزاد باشد، آزاد است... (والتر)

* رابطه قلبی دو دوست نیاز به بیان الفاظ و عبارات ندارد... (خلیل جبران خلیل)

* انسان آنچیزی خواهد شد که خود باور دارد... (ساندرول)

+ نوشته شده در شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ توسط فاطیما نظرات ()

چشم یاری ...

حال من بد نیست غم کم می‌خورم
کم که نه! هر روز کم‌کم می‌خورم!

آب می‌خواهم، سرابم می‌دهند
عشق می‌ورزم عذابم می‌دهند!

خود نمی‌دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!!!

خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی‌گناهی بودم و دارم زدند

دشنه‌ای نامرد بر پشتم نشست
ازغم نامردمی پشتم شکستدل شکسته

سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد داد شد!

عشق آخر تیشه زد بر ریشه‌ام
تیشه زد بر ریشه‌ی اندیشه‌ام!

عشق اگر این است مرتد می‌شوم
خوب اگر این است من بد می‌شوم!

بس کن ای دل! نابسامانی بس است
      کافرم! دیگر مسلمانی بس است!  بامن حرف نزن

در میان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده‌ی مردم شدم!

بعد از این با بی‌کسی خو میکنم
هر چه در دل داشتم رو می‌کنم!

نیستم از مردمی خنجر بدست
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست!

بت پرستم،بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه‌ی بازار ماست!

درد می‌بارد چو لب‌تر می‌کنم
طالعم شوم است باور می‌کنم!

من که با دریا تلاطم کرده‌ام
راه دریا را چرا گم کرده‌ام؟؟سوال

قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن!

من نمی‌گویم که خاموشم مکن
من نمی‌گویم فراموشم مکن!

من  نمی‌گویم که با من یار باش
من  نمی‌گویم مرا غم خوار باش!

من نمی‌گویم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است!

روزگارت باد شیرین! شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش!

آه! در شهر شما یاری نبود
قصه‌هایم را خریداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود!

از در و دیوارتان خون می‌چکد
خون من،فرهاد،مجنون می‌چکد!

خسته‌ام از قصه‌های شومتان
خسته از هم‌دردی مسمومتان! افسوس

اینهمه خنجر دل کس خون نشد
اینهمه لیلی،کسی مجنون نشد!

آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان!

کوه کندن گر نباشد پیشه‌ام
بویی از فرهاد دارد تیشه‌ام!

عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود!

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود!

هیچ کس دست مرا وا کرد ؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد ؟ نه!

هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه!
هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه!

هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می‌گریخت!

چند روزی هست حالم دیدنی‌ست
حال من از این و آن پرسیدنی‌ست!

گاه بر روی زمین زل می‌زنم
گاه بر حافظ تفأل می‌زنم! یول

حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت:

                  ما ز یاران چشم یاری داشتیم
                                                          خود غلط بود آنچه می‌پنداشتیم...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ توسط فاطیما نظرات ()

عشق تلخ...

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه‌ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

از جدائی یک دو سالی میگذشت

یک دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی و آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سربسته بود

چون من از تکرار، او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او

همنشین و همزبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

ناتوان بودم توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی

اینچنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده‌داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم این عشق میشد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پا بر جاست دل

گر گشائی چشم دل زیباست دل

گر تو زورق بان شوی دریاست دل

بی تو شامی بی پرواست دل

دل ز عشق روی تو حیران شده

در پی عشق تو سرگردان شده

گفت: در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست میدارم بدان!

شوق وصلت را بسر دارم بدان

چون توئی مخمور خمارم بدان!

با تو شادی میشود غمهای من

با تو زیبا میشود فردای من!

گفتمش: عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیبائیت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوشماچ

در سرم جز عشق او سودا نبود

بحر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره آفاق بود

در نجابت در نکوهی طاق بود

روزگار ...روزگار اما وفا با ما نداشت ناراحت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت فرشته

آخر این قصه هجران بود وبس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدائی غم نبود

در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده ام آن عهد و پیمان را شکستدل شکسته

بی خبر  پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم او که همخون من است

خصم جان و تشنه خون من است عصبانی

بخت بد، بین وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد...

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم کم شدمفرشته

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا ، پر پروانه را

عشق من:

عشق من،از من گذشتی،خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را مبر!ساکت

خاطراتم را تو بیرون کن زسر

دیشب از کف رفت ، فردا را نگر یول

آخر این یکبار از من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل مبند بازنده

عاشقی را دیر فهمیدم چه سود؟؟

عشق دیرینم گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود...

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ توسط فاطیما نظرات ()